فريدون بن احمد سپهسالار

131

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

كه از آن دم كه تو سفر كردى * از حلاوت جدا شديم چو موم همه شب همچو شمع مىسوزيم * ز آتشى جفت و ز انگبين « 1 » محروم در فراق جمال تو « 2 » ما را * جسم ويران و جان همچون « 3 » بوم آن عنان را 303 بدين طرف برتاب * زفت كن پيل عيش را خرطوم بىحضورت سماع نيست حلال * همچو شيطان طرب شده مرجوم يك غزل بىتو هيچ گفته نشد * تا رسيد آن مشرفه « 4 » مفهوم پس « 5 » بذوق سماع نامهء تو * غزلى پنج و شش بشد منظوم شام از نور صبح روشن باد * اى به تو فخر شام و ارمن و روم حضرت سلطان ولد اشارت ايشان را كه از سر عنايت نفاذ يافته بود قيام كرده ، بر جان و دل احرام بسته ، به محروسهء دمشق روان شد . بعد از طى منازل چون بدمشق برسيد اصحاب را اشارت فرمود تا در هر طرف آثار ايشان را طلب دارند و آن گنج را در هر « 6 » كنج بجويند . بعد از چند روز آن عالم حقايق را در گوشه‌اى يافتند كه مستغرق جمال صمدى گشته بود و هيچ كس را از اهل آن بلاد بر معاملهء ايشان وقوف نبود . سلطان ولد با تمامت ياران به بندگيش درآمده ، سر به سجدهء عبوديت نهادند و بشرف دست‌بوس مخصوص گشتند و سيم و زرى كه آورده بودند به حضرتشان نهادند و سلام حضرت خداوندگار و مكتوب رسانيدند . مولانا شمس الدين به خندهء خوش فرمود : ما را بسيم و زر چه مىفريبد ؟ ما را طلب مولاناى

--> ( 1 ) - در اصل : از انگبين ( 2 ) - خ ل : او ( 3 ) - خ ل : جان ما چون ( 4 ) - خ ل : تا رسد آن بشرفهء ( 5 ) - در اصل : بس ( 6 ) - در اصل : دهر